وبلاگ شخصی مهدی شهریاری

خرید بک لینک
انیشتین و راننده اش! انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود! یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند؟راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و ...او جای انیشتین سخنرانی کند چرا که انیشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده وبلاگ شخصی مهدی شهریاری...

ما را در سایت وبلاگ شخصی مهدی شهریاری دنبال می‌کنید

برچسب: انیشتین و راننده,داستان انیشتین و راننده, نویسنده: بازدید: 114 تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 13:27

خوک و گاو مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید:نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.کشیش گفت:بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم.خوک روزی به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و تصور می کنند تو خیلی بخشنده هستی. زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر می دهی.اما در مورد من چی؟...من همه چیز خودم را به آنها می دهم از گوشت ران گرفته تا سینه ام را. حتی از موی بدن من برس کفش و ماهوت پاک کن درست می کنند. با وجود این کسی از من خوشش نمی آید. علتش چیست؟می دانی جواب گاو چه بود؟جوابش این بود:شاید علتش این باشد که"هر چه من می دهم در وبلاگ شخصی مهدی شهریاری...

ما را در سایت وبلاگ شخصی مهدی شهریاری دنبال می‌کنید

برچسب: خوک و گاو,ازدواج خوک و گاو,داستان خوک و گاو,تفاوت گوشت خوک و گاو,سال خوک و گاو,ازدواج سال خوک و گاو, نویسنده: بازدید: 100 تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 13:27

زود قضاوت نکنید! مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی میکند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد اوفرستادند..مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکردهاید.نمیخواهید در این امر خیر شرکت کنید؟وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگیاش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمیکرد وبلاگ شخصی مهدی شهریاری...

ما را در سایت وبلاگ شخصی مهدی شهریاری دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 116 تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 13:27

توقع یک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجاکه لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سالطول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترککردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماهمحوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آمادهکردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافقبودند. بعد از یک بحث طولانی،....جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانهانتخاب شد.لا وبلاگ شخصی مهدی شهریاری...

ما را در سایت وبلاگ شخصی مهدی شهریاری دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 138 تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 13:27

آلفرد نوبل آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند! حتما می دانید که نوبل مخترع دینامیت است. زمانی که برادرشلودویگ فوت شد، روزنامهها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترعدینامیت) مرده است. آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را میخواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد:...."آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مرگ آور ترین سلاح بشری مرد!"آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟سریع وصیت نامهاش را آورد. جملههای بسیاری را خط زد و اصلاح کرد. پیشنهاد کرد ثروتش صرف وبلاگ شخصی مهدی شهریاری...

ما را در سایت وبلاگ شخصی مهدی شهریاری دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 86 تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 13:27

ماجرای انتخاب همسر برای شاهزاده چین دویست و پنجاه سال پیش از میلاد؛ در چین باستان؛ شاهزاده ای تصمیم به ازدواجگرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند، تا دختری سزاوار را انتخاب کند.وقتی خدمتکار پیر قصر، ماجرا را شنید غمگین شد چون دختر او هم مخفیانه عاشق شاهزاده بود. دختر گفت او هم به آن مهمانیخواهد رفت.مادر گفت: تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا. دختر جواب داد: می دانم که شاهزاده هرگز مرا انتخاب نمی کند، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.روز موعود فرا رسید و همه آمدند. شاهزاده رو به د وبلاگ شخصی مهدی شهریاری...

ما را در سایت وبلاگ شخصی مهدی شهریاری دنبال می‌کنید

برچسب: ماجرای انتخاب همسر برای شاهزاده چین,داستان انتخاب همسر برای شاهزاده چین, نویسنده: بازدید: 113 تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 13:27

بلند همتتر از حاتم طاییحاتم طایی را گفتند: از خود بلند همتتر در جهان دیده یا شنیدهای؟ گفت: بله، روزی برای امرای عرب، چهل شتر قربانی کرده بودم، پس به گوشه صحرایی به حاجتی بیرون رفتم.خارکنی را دیدم که پشته خار فراهم آورده، گفتمش به مهمانی حاتم چرا نروی که خلق بر سر سفره او گرد آمدهاند؟ گفت:هر که نان از عمل خویش خورد، منت از حاتم طایی نبرد.من او را به همت و جوانمردی از خود برتر دیدم. وبلاگ شخصی مهدی شهریاری...

ما را در سایت وبلاگ شخصی مهدی شهریاری دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 103 تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 13:27

لالایی زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند.پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت.این بگو مگوها همچنان ادامه داشت تا اینکه یک روز ...پیرمرد برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می کند و آسایش او را مختل می کند ضبط صوتی را آماده کرد و شبی همه سر و صدای خرناس های گوشخراش همسرش را ضبط کرد.پیر مرد صبح از خواب بیدار شد و شادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خروپف های شبانه او دارد به سراغ همسر پیرش رفت و او را صدا زد، غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته بود!ا وبلاگ شخصی مهدی شهریاری...

ما را در سایت وبلاگ شخصی مهدی شهریاری دنبال می‌کنید

برچسب: لالایی,لالایی علی زند وکیلی,لالایی کودکان,لالایی چرا,لالایی ویگن,لالایی کردی,لالایی بنیامین,لالایی گوگوش,لالایی ترکی,لالایی مرجان فرساد, نویسنده: بازدید: 118 تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 13:27

مهندس و برنامه نویسیک برنامهنویس و یک مهندس در یکمسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند.برنامهنویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلىبا همدیگر بازى کنیم؟مهندس که میخواست استراحت کندمحترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید.برنامهنویس دوباره گفت: بازى سرگرمکنندهاىاست. من از شما یک سوال میپرسم و اگر شما جوابش را نمیدانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یکسوال میکنید و اگر من جوابش را نمیدانستم من ۵ دلار به شما میدهم.مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایشرا روى هم گذاشت تا خوابش ببرد وبلاگ شخصی مهدی شهریاری...

ما را در سایت وبلاگ شخصی مهدی شهریاری دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 96 تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 13:27

یاد دارم یک غروب سرد سرد می گذشت از توی کوچه دوره گرد.«دوره گردم کهنه قالی میخرمکاسه و ظرف سفالی میخرمدست دوم جنس عالی میخرم گر نداری کوزه خالی میخرم»اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهی زد و بغضش شکست.«اول سال است؛ نان در سفره نیست ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟»بوی نان تازه هوش از ما ربوداتفاقا مادرم هم روزه بودصورتش دیدم که لک برداشته دست خوش رنگش ترک برداشتهسوختم دیدم که بابا پیر بودبدتر از آن خواهرم دلگیر بودمشکل ما درد نان تنها نبود شاید آن لحظه خدا با ما نبودباز آواز درشت دوره گردرشته ی اندیشه ام را پاره کرد«دوره گردم کهنه قالی میخرم کاسه و ظر وبلاگ شخصی مهدی شهریاری...

ما را در سایت وبلاگ شخصی مهدی شهریاری دنبال می‌کنید

برچسب: بوی نان تازه هوش از ما ربود, نویسنده: بازدید: 114 تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 13:27

صفحه بندی